روزهای اخیر که گذشت برای من پر بود از حوادث و احساسات خوب و بد. به بدهاش کاری ندارم اما دلم می خواد از خوباش بنویسم.
دو روز پیش یکی از دوستام برام تعریف کرد که پیش استاد راهنمای مشترکمون رفته و این مکالمه بینشون رد و بدل شده.
استاد: خانم میم از خانم نون چه خبر؟
خانم میم: خوبن استاد. دارن کاراشونو انجام میدن.
- امیدشون چطوره؟
- منظورتون چیه؟
- یعنی روحیشون چطوره؟
- خوبن. فقط چندجا رفته بودن برای مصاحبه. یکم اذیت شده بودن به خاطر نوع برخوردها و ناراحت بودن.
- من بهشون گفته بودم که این صنعت، صنعت زمختی هست. در هر صورت اینها واقعیت های زندگیه که باید باهاش روبرو بشین...
فقط خدا می دونه که من با شنیدن این گفتگو چقدر خوشحال شدم و احساس خوبی بهم دست داد از این که استادم حواسش به من و وضعیت روحیم هست. (پس کو این شکلک بغــــــــــــل؟ ای باباااا)
فردای اون روز زنگ زدم به استادم و بهش گفتم که براتون دو تا ایمیل فرستاده بودم، می خواستم ببینم که آیا رسیده به دستتون و اگر رسیده میشه چک کنین و نتیجه رو بگین؟ چون من برای امروز وقت مصاحبه* گرفتم و می خوام که اگر نیازی هست سوالاتم رو اصلاح کنم.
بنده ی خدا یک ساعت بعد خودش زنگ زد و ایرادات کارم رو بهم گفت.
امروز هم دوباره یه فایل دیگه فرستادم و از اونجایی که استادم به خاطر مسئولیت هایی که داره، ادم بسیار پر مشغله ای هست، اصلا انتظار نداشتم که به این زودی ها جوابی به دستم برسه. عصر که ایمیلم رو باز کردم در کمال تعجب دیدم که جوابم داده شده و اول از همه تشکر شده از پشتکار و همتِ من ِ عالی! یعنی همون حضرتعالی![]()
همه اینها چند جمله معمولی هست. شاید اصلا هم کار خاصی نباشه. اما برای من توی این اوضاع روحی خیلی ی ی ی ارزشمند بود و کلی انرژی گرفتم.
***
دیشب تولد یکی از دوستان دوره لیسانس دعوت بودم. سه سال بود که بچه ها رو ندیده بودم. کلی خاطره زنده شد. کلی حرف داشتیم برای گفتن و یا به اصطلاح خودمون مواجه بودیم با کلی آماری که گرفته نشده بود.
خوشحال شدم از ازدواج چند تا از دوستانم و خیلی متاسف شدم از طلاق دو تا از بهترین هاشون. به نظرم دو تا طلاق در اون جمع چند نفره ما که حداقل هنوز نصفمون هم مجرد بودیم، آمار بالایی به حساب میاد و اگر جمعمون رو نمونه ای از جامعه بزرگترمون در نظر بگیریم، با رقم بزرگی از طلاق روبرو میشیم که ترس رو به دل من ِ مجرد میاره... .
بچه های دوره لیسانس شاید به اندازه زمین تا اسمون فرق دارن با بچه های دوره ارشد. اما تفاوتی که خیلی بیشتر به چشم میاد، تفاوت در میزان مذهبی بودنشون هست که تا حد زیادی به شهری که توش زندگی می کنم مربوط میشه. با بچه های تهران خیلی راحت ترم و به قول فامیل دور در دلم براشون باز تره. اما احساس می کنم بچه های اینجا بی شیله پیله و صاف و ساده ترن. من هر دو جمع دوستانم رو خیلی دوست دارم و این امتیازی هست برام که با آدم هایی تا این حد متفاوت آشنا هستم.
در کل بعد از ظهر خیلی خوبی بود و از بودن در کنارشون لذت بردم. شاید بهترین قسمتش برای من اونجایی بود که همه گفتن چقــــــــــــــــــــدر لاغر شدی
. حتما یک رژیم خیلی سفت و سخت داشتی و بعد چشماشون گرد شد وقتی فهمیدن که هیچ رژیمی در کار نبوده. خلاصه که غم غربت خیلی هم چیز بدی نیست و گاهی مزایایی برای حرکت شما به سوی باربی شدن داره
.
پ.ن: این پست صرفا نوشته شد برای دل خودم و برای ثبت شدن چرا که میدونم بعدها با خوندن همین چند خط خیلی چیزها برام یاداوری میشه که مکتوب نشدن.
پ.ن*: دیروز یک مصاحبه شونده تقریبا از اسمون برام نازل شد و من یه عالمه حس خوب نصیبم شد. خدایا شکرت که هستی.
برچسبها: درهم



